شهاب الدين احمد سمعانى
599
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
عجب كارى ، مرواريد در صدف مكنون كرده و درّ در حقه مكنون كرده 31 ، و قلعهاى از آب و خاك كه كمند اوهام اغيار بر شرف شرف او نرسد بپرداخته ، اكنون در قلعه را بگوى 32 تا به گل بزنند تا كس و هم نبرد ، و چنان گل زنند كه زهرهها به نظر به او آب گردد . و آن درّ كدام است ؟ درّ محبّت . و چه غم بود آنكه كسى در كار كسى بود 33 و يارى آن ندارد كه بتواند گفت كه در كار كيستم ؛ / a 203 / درد آن است كه جان در عشق مىبايد پالود و زهره نه كه گويى در كار كيستم 34 . شعر اصبحت صبّا و لا اقول به من * اخاف من لا يخاف من احد اذا تفكّرت فى هواى له * مسست رأسى هل طار من جسدى بيت آن را كه غمى بود كه بتواند گفت * غم از دل خود به گفت بتواند رُفت اين گل نگرى كه از تو ما را بشكفت * نه رنگ توان نمود و نه بوى نهفت 35 اى درويشان از عشق جز درد نصيب نيست ، خاصّه درويش بلند همّت را كه جز در كار سلطان نشود . ملكان را رحم نيست و درويشان را سيم نيست ، و هر چه به درويش دهند بر سبيل بخشايش و رحمت و صدقه دهند ، و جمال سلطانان از آن عزيزتر است كه به صدقه و زكات به درويش دهند . اينجا سرّى است عزيز ؛ درويش كه دعوى محبّت سلطان كند بر وى عين محنت گردد ، امّا چون سلطان ابتدا به كرم خود كند و درويش را به محبّت خود بنوازد محبت بر وى عين راحت بود . اوّل حديث محبّت او كرده است كه يحبّهم ؛ اى درويشان من شما را دوست مىدارم تا اگر شما بر لاشهء ادبار خود به سرادقات عزّ من نرسيد بر براق اقبال محبّت بىكيفيّت من به من رسيد . اى درويش در محبّت ديدار و سماع ببايد 36 ، ديدار غذاى دل ، و سماع نصيب جان . در اين عالم ديدار ديده نيست ديدار دل است ، جان را سماع و دل را ديدار ، جان را يك قدح دادند از سماع أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ ، در ابتداى كار هنوز در سكر آن 37 يك قدح است سرگشته 38 ، كه كس خبر و نشان وى ندهد ، امّا دل از آن وقت باز كه در وجود آمده است اقداح شراب بر وى دمادم است كه هيچ گسسته نگشته است . در روزى سيصد و شصت قدح ؛ نه قدح تهى گشت نه تشنگى بنشست . اى دل با دلال به چه دالّت آبروى جان بريختى و بر وى پيشى گرفتى ؟ گفت : آرى من